چرا باور نمي کني؟ برشانه هاي من کهنه دردي است، که گاه در گلويم تازه مي شود و از سخاوتِ چشمانم خيس. چرا نديدي مرا ؟ آنگاه که با يک بغل تنهايي در خيال دستان گرمت به آستين آسمان آويختم؟
سلام بانواز سيد علي گفتي...
شيطان در کمين و سيد علي در معرض آسيب.
بايد مواظب سيد علي باشيم.
ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آندم هم
چو بر خاکم روان گردي بگيرد دامنت گردم
مطمئن باش تو اولين کسي خواهي بود که ضربان قلبش، تنفسش و صداي خنده هاي ريزش رو ميشنوي....
براش بنويس، بيشتر...
بي صبرانه منتظرشم...
سلام....نوشته هات قشنگ به نظر ميان....
سيد علي...؟
موفق باشي...